X
تبلیغات
ققنوس عشق

بسم رب الزهراء(س) و الشهداء و الصدیقین 

« إلهی لا تَکِلنی إلی نَفسی طَرفَة عَینٍ أبداً »

از هر سر جدا شده، بگذار بگذرم
از زخمهاي وا شده بگذار بگذرم
بگذار بگذرم كه پُرم از گلايه‌ها
آقا بيا كه خسته شدم از كنايه‌ها
آقا بيا كه خسته شدم از كنايه‌ها
آقا بيا كه خسته شدم از كنايه‌ها

بعونک یالطیف

+ نوشته شده در دوشنبه 1 فروردین1390ساعت 0:0 قبل از ظهر توسط ققنوس |


پلاک
به نام بازسازی
رهروان شهدای تخریب
تکه های جا مانده برزمین...
هَلَتها تو را میخوانند مرتضی...
به یاد یار سفر کرده
سنگر انفرادی یه بچه حزب اللهی
مظهر ایمان (مجنون الحسین(ع))
دلتنگ کربلا
من ِ او
جلبک
مسافر (شهید محمد عبدی)
صبرینا
تخریب چی مجازی
دردانه هستی
کجایید ای شهیدان خدایی
جنجال یک سکوت
روایتهای فابریک جنگ
نشانی خدا
گلزار شهدا
هبوط
یوسف گردان
مـوعــد مـوعــــــود
من العبد؛ الی المعبود
عشقستان اسماعیل
منم سلام...
پرواز شقایقها
حسرت خیس
گلزار شهدای بهشت زهرا(س)
شیدای سبز
به حریم تو می خورم سوگند
شور خدایی
نسیم ظهور
مبارز (یه بچه مسلمون)
عشق غایبانه
هو المحبوب
شاسکول ها به بهشت نمیروند
محفل دوست
پرچین راز
تراوش اندیشه
سوشیانس(عج الله)
شهر تیله ای
دل نوشته هایی از حضور تا ظهور
ما همه شرمنده شهدا هستیم
میدانم که می آیی
توبه
کابوک حیات
از روی پلک شب...تا نبض خیس صبح
نفس پرشور
ستارگان دوکوهه
سفر بر مدار عشق
حجاب و عفاف
بنده دل شکسته خدا
یکی مثل هیچ کس
شرمندتم یا امام زمان(منتظرالمهدی)
سفید مثل پاک
فانوس مجنون
با افلاکیان
طه یک متحجر روشنفکر
فرزند روح الله
قطعه 26
سلام 133
سربند شهادت
فریادی عمار گونه
هبوط
هَلَتها تو را میخوانند مرتضی...
پلاک طلایی
پلاک شکسته
بسیج دانشجویی حوزه شهید همت
یاشهید
هوای بارانی
موعـــد مـوعــــــــــود
یه روزی. یه جایی. یه کسی
آرمان انتظار
سرداران بی پلاک
تقدیم به نازنینم سید مهدی
خیال خال تو
رندانه
کمی آهسته تر
در فلق بود که پرسید سوار خانه دوست کجاست؟
روایتهای فابریک جنگ
جنجال یک سکوت
گلزار شهدا
تسنیم
قصه‌ي خوبانه‌ي چشم
غم یاس
یا زهرا (رمز عملیات)
میثاقی دوباره
خدای احساس
+ نوشته شده در شنبه 27 خرداد1391ساعت 3:36 بعد از ظهر توسط ققنوس |

بسم رب الزهراء(س) و الشهداء و الصدیقین 

« إلهی لا تَکِلنی إلی نَفسی طَرفَة عَینٍ أبداً »

بخشی بر نیزه...
بخشی در صحرا...
اما فقط "بابا" میداند
که "عمو" چند بخش دارد...

اصغر دو بخش دارد...
اما صدا ندارد...

اکبر...
دو بخش...
صد بخش...
اکبر هزار بخش است...


پ ن: نمیدونم چرا دلم هوای کربلا کرد...
دلم هوای عطش دارد...

+ نوشته شده در یکشنبه 1 خرداد1390ساعت 4:45 بعد از ظهر توسط ققنوس

بسم رب الزهراء(س) و الشهداء و الصدیقین 

« إلهی لا تَکِلنی إلی نَفسی طَرفَة عَینٍ أبداً »

نقاره و گنبد طلا یادش بخیر

نقاره می زنند مسیحی شفا گرفت
نقاره می زنند خلیلی عطا گرفت
نقاره میزنند کلیمی بها گرفت
یوسف دوباره سرمه زپایین پا گرفت
با دستهای لطف تو آزاد میشویم
وقتی دخیل پنجره فولاد میشویم
با گوشه چشم تا که نگاهی به ماکنی
کار هزار معجزه وکیمیا کنی
مشکل بهانه است که مارا صدا کنی
تاکاسه های خالی مارا طلا کنی
جز گوشه های صحن تو آقا!کجا روم
کی با کبوتران اهل حرم کربلا روم؟!
حرف من ...حرف دلای بیکسه
یه امام رضا دارم واسم بسه

+ نوشته شده در شنبه 27 فروردین1390ساعت 11:12 بعد از ظهر توسط ققنوس

بسم رب الزهراء(س) و الشهداء و الصدیقین 

« إلهی لا تَکِلنی إلی نَفسی طَرفَة عَینٍ أبداً »

مگه مادر چه گناهی کرده که اینقدر باید زجر بکشه...
مگه یه زن چقدر تحمل داره ؟من به جای اون خسته شدم...


کربلا...
بقیع...
سلام من به بقیع و به غربت باقر (ع)
سلام من به بقیع و به تربت باقر (ع)
سلام من به غریب...
سلام از حبیبه مومن خدا...
جواب سلام واجبه...
من الغریب الی الحبیب حسین(ع) برای من من الحبیب الی الغریب شده...
اونی که باید بگیره میگیره...
مهم خودتی و خودم...
حاجی سیدت داره دق میکنه...

چیزیم نیست خرد و خمیرم فقط همین...
کم مانده است بی تو بمیرم فقط همین...

+ نوشته شده در چهارشنبه 1 دی1389ساعت 1:4 بعد از ظهر توسط ققنوس

بسم رب الزهراء(س) و الشهداء و الصدیقین 

« إلهی لا تَکِلنی إلی نَفسی طَرفَة عَینٍ أبداً »

بار الها اجلم را تو به تاخیر انداز...
چند روزیست دلم تنگ محرم شده است...

مولا نوشته بود: بیا ای حبیب ما
تنها همین، چقدر پیامش غریب بود
مولا نوشته بود: بیا، دیر می شود
آخر حبیب را ز شهادت نصیب بود


پ.ن:
ای خدای حسین!
آستان حسین تو بر پا برهنگان و گمنامان و از قلم افتادگان و مهر باطل خوردگان گشاده تر است.
مارا از این آستان کرامت محروم مکن.
ای خدای اشک!
اشك عزاي حسين آب حيات تشيع است.
ميان شيعه و گريه فاصله مينداز
+ نوشته شده در شنبه 13 آذر1389ساعت 11:1 قبل از ظهر توسط ققنوس

بسم رب الزهراء(س) و الشهداء و الصدیقین 

« إلهی لا تَکِلنی إلی نَفسی طَرفَة عَینٍ أبداً »

تا عاشورا خیلی مونده ولی من...
هرکار میکنم دلم رضا نیست...
دارم شامل این نوشته ها میشم...

امام(ع) آمدند دم خيمه اش. دنبالش فرستاده بودند و نيامده بود.
به فرستاده گفته بود: "به آقا بگو عذر دارم نمي آيم".
امام(ع) دلشان رضا نشد و خودشان آمدند صدايش كنند.
گفت: "آماده مرگ نيستم آقا‌!، اسب قيمتي ام مال شما".
امام نگاهي كردند كه از شرم لال شد. "اسب ات را نمي خواهيم".
چشم از او گرفتند، چشمان عزیز زهرا(س) به خاك خيره شد:
"از اينجا دور شو كه فرياد غربت ما را نشنوي كه اگر بشنوي و نيايي ..."
سوار اسب قيمتي اش به تاخت و رفت و دور شد.

ور به تیغم بزنی با تو مرا خصمی نیست 
خصم آنم که میان من و تیغت سپرست

ظهر بود. يكي بود و هيچ كس نبود
هيچ كس نبود...

بعونک یا لطیف


مسلم غریبه...
مسلم تنهاست...
هانی بن عروه...
مسلم بن عوسجه...
حبیب بن مظاهر...
حسین بن علی(ع) داره میاد کوفه...
+ نوشته شده در دوشنبه 3 آبان1389ساعت 2:7 قبل از ظهر توسط ققنوس

بسم رب الزهراء(س) و الشهداء و الصدیقین 

« إلهی لا تَکِلنی إلی نَفسی طَرفَة عَینٍ أبداً »

بچه ها دیکته دارید ، قبولی سخت است
هر کسی درس نخواند به خدا بد بخت است
حرف ها مثل هم اند از همه جا می آیند
گاه چسبیده به هم گاه جدا می آیند
جمله ها اکثرشان سخت و دو پهلو هستند
جمله ها مثل دوتا دوست به هم  وا بستند
بچه ها روز مهمی است ! بخوانید که من ...
سر قولی که ندادید بمانید که من ـ
دوست دارم جلوی چشم کسی بد نشوید
 از خیابان ِ خدا با عجله رد نشوید !
روز ها از پَس ِ هم رد شد و موعود رسید
روز مقبولی و تجدیدی و مردود رسید
دست ِ من بید شد از ترس ِ ... معلم : سر خط
بچه ها حرف نباشد ، بنویسید فقط !
ننویسید خدا بعد بخوانید هوس
ننویسید قناری و بخوانید قفس
بنویسید که طوفان و تلاطم شده است
هی بچرخید! خدا پشت ِ خدا گم شده است !
بنویسید زمین سخت غریب است ، غریب
وقت ِ افتادن از این تخت ، قریب است ، قریب!
بچه ها گوش کنید این دو سه خط سنگین است
بنویسید شعف دخترکی غمگین است
روزگاری است تزلزل به تنش زل زده است
چشم های هوس از دور به او پل زده است
بنویسید شعف دخترکی کم پیداست
این همه گم شده اما همه جا غم پیداست!
گرچه بابا غم نان می خورد و ما نان را
آخرین خط بنویسید بزرگ است خدا
بچه ها خسته نباشید ورق ها بالا !

بعونک یا لطیف

 

+ نوشته شده در شنبه 24 مهر1389ساعت 4:10 قبل از ظهر توسط ققنوس

بسم رب الزهراء(س) و الشهداء و الصدیقین 

« إلهی لا تَکِلنی إلی نَفسی طَرفَة عَینٍ أبداً »

آی خاکی ها...

ندیدم آینه‌ای چون لباس‌خاکی‌ها 
همان قبیله که بودند غرقِ ‌پاکی‌ها
 
به عشق زنده شدن، «عند ربِّهم» بودن 
شده ست حاصل آن‌ها ز سینه چاکی‌ها
 
دلیل غربتشان، اهلِ خاک بودنِ ماست 
نه بی ‌مزار‌ شدن‌ها، نه بی پلاکی‌ها
 
به آسمان که رسیدند رو به ما گفتند: 
"زمین چقدر حقیر است، آی خاکی‌ها!"

"زمین چقدر حقیر است، آی خاکی‌ها!"

 بعونک یا لطیف

+ نوشته شده در شنبه 3 مهر1389ساعت 4:35 قبل از ظهر توسط ققنوس

بسم رب الزهراء(س) و الشهداء و الصدیقین 

« إلهی لا تَکِلنی إلی نَفسی طَرفَة عَینٍ أبداً »

السلام علیکَ یا حسین غلام کبیری ، السلام علیکَ یا  امیرحسام ذوالعلی ، السلام علیکَ یا مسعود خسروی و السلام علیکَ ایها الشهدا و السلام علیکم ایها الصدیقون ، السلام علیکم ایها الشهدا الصابرون اشهد انکم جاهدتم فی سبیل الله و صبرتم علی الاذی فی جنب الله و نصحتم الله ولرسوله حتی اتیکم الیقین اشهدانکم احیاء عندربکم یرزقون فجزاکم الله عن الاسلام و اهله افضل جزاء المحسنین و جمع بیننا و بینکم فی محل النعیم.

میگن صدا و سیما که دست شماست. آخر این چه صدا و  سیمایی است که از ندا آقا سلطان و روح‌الامینی و کامرانی می‌گوید، اما از حسین غلام کبیری و ذوالعلی هیچ نمی‌گوید. مگر رضا و ایمان و محمدنقی و امثال این‌ها آدم نبودند که چیزی از آنها گفته نمی‌شود؟ دردمان را به چه کسی بگوئیم…
درد این است که حتی برای شناسایی‌شان هم باید خودمان وارد عمل شویم و با وبلاگ زدن شهدایمان را پیدا کنیم و معرفی کنیم و گرنه نه بنیاد شهید و نه سپاه و نه هیچ‌کجای دیگر درد این شهدا را ندارد. شهید از این مظلوم‌تر هم می‌شود؟

بعد از حوادث تلخ و تخلفات عده ای که منجر به جنایت در بازداشتگاه کهریزک بعد از حوادث انتخاباتی سال گذشته شد، با تائید مراجع ذیصلاح قانونی برای ۳ جانباخته این رویداد یعنی محسن روح الامینی ، محمد کامرانی و امیر جوادی فر پرونده شهادت با کد ۸۸ صادر شده است.
جاداره که به عرضتون برسونم که بنیاد شهید همتونو دور زد اساسی...

 بنیاد شهید یجورایی تکذیب کرده که این سه جانباخته که ما شهید حساب کردیم اشتباه شده ولی منابع موثق اعلام کردند هنوزم داره کاراشون تو بنیاد شهید پیگیری میشه...
آقای رئیس قسم حضرت عباس(ع) یا دم خروس...
یعنی خانواده معظم شهدا، اعتراض هایی که کردید کشک...
خوب البته اگه اینا شهید نباشن بیان من و تو رو شهید حساب کنن...
یه چیزی میگم ببینید خوبه؟

۱- دلیل اینکار زنده نگه داشتن یاد و خاطره شهداست دیگه، اینقدر گیر الکی ندید شهید ندیده ها
۲- اردوی راهیان نور کهریزک در دستور کار سازمان بسیج قرار گرفت
۳- وقتی خاتمی ابراهام لینکن رو شهید حساب میکنه، بی انصافا اینا رو نمیشه اصحاب آخر الزمانی امام عشق نامید
۴- با این وضع که پیش میره باید منتظر باشیم بعد از اعدام این زن زناکار و قاتل (سکینه محمدی آشتیانی) از اون به عنوان شهید راه حجاب نام برد!؟
۵- احتمالاً چند روز دیگه خانواده صدام و عبدالمالک و رجوی و ... هم به بنیاد شهید مراجعه می کنند و درخواست نامگذاری خیابون به نام شهداشون !!!!!!! می کنند . البته تا اونجایی که یادمه روی تابلوی میدان صدم یک الف اضافه شده بود که شده بود صدام احتمالاً اون هم با هماهنگی بنیاد شهید بوده .!!!!!!!

 به این میگن یک مقابله !!! با جنگ نرم !!! از نوع جدید!!!

+ نوشته شده در دوشنبه 29 شهریور1389ساعت 5:17 قبل از ظهر توسط ققنوس

بسم رب الزهراء(س) و الشهداء و الصدیقین 

« إلهی لا تَکِلنی إلی نَفسی طَرفَة عَینٍ أبداً »

يا صاحب الزمان!

جز تسليت حرفي براي گفتن و تسکين قلب نازنينتان نداريم شما خود بهتر مي دانيد که ناراحتي دوستانتان فقط زماني به پايان مي رسد که قرآن ناطق و امامشان براي انتقام از چنين رذيلان پستي بيايد و عدالتي جهاني را برپا کند.

آقا جان بخشش...
ببخش از اینکه بخاطر بی غیرتیه من و امثال من، دشمنان تو و دشمنان دین خدا گستاخانه به مقدسترین مقدساتمون اهانت میکنن و از دست من جز آه و ناله چیزی بر نمیآد.
ببخش آقا جان منو...

اللهم عجل لوليک الفرج

+ نوشته شده در شنبه 27 شهریور1389ساعت 7:27 قبل از ظهر توسط ققنوس

بسم رب الزهراء(س) و الشهداء و الصدیقین 

« إلهی لا تَکِلنی إلی نَفسی طَرفَة عَینٍ أبداً »

سرباز روح الله بودن مهم نیست...
مهم سرباز موندنه...
خیلی ها دوران خدمتشون تموم شد...
با هر دوز و کلکی خدمتو تموم کردند...
ولی اونایی که موندند...
مصداق شدند به این بیت...
ما و مجنون درس عشق از یک ادیب آموختیم...
او به ظاهر گشت عاشق ما به معنی سوختیم...

عصر غربت لاله هاست...
اینجا دیگر کسی از شهید نمی گوید...
از آنان که تلاطمی هستند در این دنیای سرد و ساکت ...
راستی راستی یاس بوی مهربانی می‌دهد ها ...

بعونک یا لطیف


پ ن: ماه رمضان اومد و ما هنوزم پشت دریم...
مهمانوازترین مهمانوازان...

+ نوشته شده در شنبه 23 مرداد1389ساعت 0:30 قبل از ظهر توسط ققنوس

بسم رب الزهراء(س) و الشهداء و الصدیقین 

« إلهی لا تَکِلنی إلی نَفسی طَرفَة عَینٍ أبداً »

چادر ترنم عطر یاس در فضای غبار آلود دنیاست...
چادر پیش از آنکه یک حجاب اسلامی باشد یک حجاب ملی است...
چادر بهترین نوع حجاب و نشانه ملی ماست...
"ای پیامبر به زنان و دختران خود و زنان مومن بگو که خویشتن را به جلباب (لباس و روسری که بدن نما نباشه) بپوشند"
سوره احزاب آیه 59 


"خواهرم حجاب مجوز ورود تو به بهشت است. آیا واقعا بهشت را نمی خواهی"
شهید حمید رضا نظام

بعونک یا لطیف


پ.ن: آنکه کودکِ عفاف خود راجلوي صدها گرگ گرسنه مي برد روزي هم پشت ديوار ندامت اشک حسرت بر دامن پشيماني خواهد ريخت
+ نوشته شده در یکشنبه 17 مرداد1389ساعت 4:32 قبل از ظهر توسط ققنوس

بسم رب الزهراء(س) و الشهداء و الصدیقین 

« إلهی لا تَکِلنی إلی نَفسی طَرفَة عَینٍ أبداً »

نميدونم چرا وقتي کوچيک هستيم آرزوهامون اينقدر بزرگ و قشنگند و وقتي بزرگ ميشيم آرزوهامون کوچيک و پست ميشن و از يادمون ميره که چقدر آرزوهاي کوچيکيمون پاک بودن ...

 

+ نوشته شده در یکشنبه 27 تیر1389ساعت 1:0 قبل از ظهر توسط ققنوس

بسم رب الزهراء(س) و الشهداء و الصدیقین 

« إلهی لا تَکِلنی إلی نَفسی طَرفَة عَینٍ أبداً »

ما هنوز شهادتي بي درد مي‌طلبيم، غافل از اينکه شهادت را جز به اهل درد نمي‌دهند...
آنانکه يک عمر مرده‌اند يک لحظه هم شهيد نخواهند شد...
اصلا مگر مرده‌گان هم شهيد مي‌شوند که ما شهيد بشويم!؟
شهادت تنها براي زنده‌هاست...
شهادت را نه در جنگ بلکه در مبارزه مي‌دهند...
                                                                     

   بعونک یا لطیف


پ ن: ماه رجب بر رجبیون مبارک...دعامون کنید

+ نوشته شده در دوشنبه 24 خرداد1389ساعت 7:22 بعد از ظهر توسط ققنوس

بسم رب الزهراء(س) و الشهداء و الصدیقین 

« إلهی لا تَکِلنی إلی نَفسی طَرفَة عَینٍ أبداً »

جاده مانده است و من و این سر باقیمانده  
رمقی نیست در این پیکر باقیمانده
نخلها بی سر و شط از گل و باران خالی 
هیچکس نیست در این سنگر باقیمانده
گر چه دست و دل و چشمم همه آوار شده
باز شرمنده ام از این سر باقیمانده
روز و شب گرم عزاداری شب بوهاییم
من و این باغچه پرپر باقیمانده
پیشکش باد به یکرنگیت ای مرد ترین
آخرین بیت در این دفتر باقیمانده
تا ابد مردترین باش و علمدار بمان
با تو ام ای یل نام آور باقیمانده

بعونک یا لطیف


پ.ن: دعامون کنید. دلم خیلی برا حاج حسین تنگ شده...
+ نوشته شده در سه شنبه 18 خرداد1389ساعت 7:21 قبل از ظهر توسط ققنوس

بسم رب الزهراء(س) و الشهداء و الصدیقین 

« إلهی لا تَکِلنی إلی نَفسی طَرفَة عَینٍ أبداً »

خدمت میثم کوچولو سلام عرض میکنم واز خدا می خواهم تو یادگارم را در زیر سایه خود حفظ نماید و خود او نگهدار تو باشد....
آره میثم جان...
بابا رفت...
بابا رفت به صحرای کربلای ایران خوزستان داغ تا شاید درد حسین(ع) را با تمام گوشت و پوستش حس کند....
بابا رفت تاشاید بتواند بر رگ بریده حسین(ع) بوسه بزند....
بابا رفت تا شاید بتواند با خون ناقابلش راه کربلا را برای تمام دلهایی که هوای کربلا دارند باز بکند....
بابا رفت...
تا شاید دیگربرود و پهلوی تو نباشد....
اما این را بدان همه چیز ناپایدار است ....
چه برای تو و چه برای من....
تنها چیزی که باقی می ماند و قابل اتکاست خداست....
میثم جان سال گذشته در چنین روزی ساعت 4صبح به دنیا آمدی....
یکسال از عمرت گذشت....
چه بسا در چنین روزی که روز به دنیا آمدن توست بابا پهلویت نباشد....
اما پسرم هیچ عیبی نداره ....
خدای بابا که تورا دوست داره.....
همیشه کنارت هست....
پس ناراحت نباش و به خدا فکرکن تا دلت همیشه آروم باشه....
پس بابا رفت ....
خدا حافظ
واین هم نامه ی شهید عباس ورامینی به فرزندش میثم ......
اما...                                       

                                                                                                                 بعونک یالطیف


پ ن:بغض حلقومم رو گرفته ...
می خواهم گریه کنم....
می خواهم فریاد بکشم....
می خواهم به دریا بگریزم....
می خواهم به آسمان پناه ببرم.....
دعامون کنید...
فقط همین....

+ نوشته شده در یکشنبه 9 خرداد1389ساعت 6:11 بعد از ظهر توسط ققنوس

بسم رب الزهراء(س) و الشهداء و الصدیقین 

« إلهی لا تَکِلنی إلی نَفسی طَرفَة عَینٍ أبداً »

خبر آمد خبری در راه است...
باز هم پلک دلم می پرد. قاصدک شبهای تنهائیم باز هم خبر آورده است...
کاروانی از پرستوهای عاشق با کاکلی خونین، خرامان خرامان عزم دیار ما کرده اند...
کاروانی از شقایقهای پرپر میهمان شهرمان شده اند...
یک آسمان پرنده عاشق از گرد راه باز رسیدند...

یا فاطمــــــة الزهراء(س)
محیا باش که جمع عاشقانت در راهند...
آنان که اندام مطهرشان در اقتدا به شما مورد هجوم یزیدیان زمان قرار گرفت و جز تکه پارۀ لباس و استخوانی، نشانی دیگر در این وادی ندارند...
همانان که به یک ندای امام خویش و برای احیای پرچم سرخ عاشورا لبیک گفتند و دل را به دریا و بر این دنیای فانی پشت پا زده و ترک دیار و یار کردند، و چه خونین و زیبا رفتند همچون مولایشان و چه غریبانه ماندند همچون مادرشان...

ای فرزندان فاطمـــــه(س)
حال که آمده اید و عطر و رایحه دل انگیزتان فضای شهر را عطراگین نموده است دست ما را هم بگیرید و ما را در تند باد حوادث یار و یاور باشید...
دست ما را هم بگیرید تا یاوری باشیم برای علیِ زمانه و همواره به دنبال او در گذر زمان...

اندک اندک جمع مستان میرسند
اندک اندک می پرستان میرسند
دلنوازان، ناز نازان در رهند
گلعذاران از گلستان میرسند

بعونک یا لطیف


پ.ن:
*گلعذاران از گلستان...
از گلستان...
گلستان...
بچه ها، خیلی دوستمون دارند که دارند از اون گلستان میان پیش ما. آی رفیق مواظب باش، به خاطر تو دارن میان. دارن میان که این فضای جامعه رو معطر کنن. تو اون هوا نفس بکش...
*در خرمن صد زاهد عاقل زند آتش...
  این داغ و که ما بر دل دیوانه نهادیم...
*فاطمیه و غربت و گمشده و مظلومیت...

+ نوشته شده در سه شنبه 21 اردیبهشت1389ساعت 10:6 قبل از ظهر توسط ققنوس

بسم رب الزهراء(س) و الشهداء و الصدیقین 

« إلهی لا تَکِلنی إلی نَفسی طَرفَة عَینٍ أبداً »

مجنون را با عقل میانه ای نیست...
عشق همواره فراتر از عدل و عقل می نشیند،
و اصلا عشاق می گویند که این جنون، عین عدل و عقل است...
عاقلان می گویند: خداوند عادل است...
عاشقان می گویند : عدل آن است که معشوق می کند...
عاقلان چون گرفتار بلا شوند، گویند شکیبایی ورزیم که این نیز بگذرد...
اما عاشقان، عاشق بلایند...
درٌ حیات، در احتجاج « صدف عشق » است و آن را جز در اقیانوس بلا نمی توان یافت،
در ژرفنای اقیانوس بلا، عاشقان غواصان این بحرند و اگر مجنون نباشند چگونه به دریا زنند؟

سید شهیدان اهل قلم آقا سید مرتضی آوینی

    بعونک یا لطیف

+ نوشته شده در یکشنبه 19 اردیبهشت1389ساعت 5:4 قبل از ظهر توسط ققنوس

بسم رب الزهراء(س) و الشهداء و الصدیقین 

« إلهی لا تَکِلنی إلی نَفسی طَرفَة عَینٍ أبداً »

کم کم باید آماده شد...
کربلای کوچه بنی هاشم رو دارن سران فتنه سقیفه پایه گذاری میکنن...
باز هم علی تنها میشه...
بوی یاس کم کم داره میاد...
بوی مهربانی...
تا حالا یاس بو نکرده بودم...
یکی میگفت یاس ارغوانی یه چیز دیگه است...
دیروز دیدم برام یاس گرفته...


بوی یاس مستم کرد...
دل تو دلم نبود...
دلتنگ شدم...
فاصله من تا کوچه بنی هاشم اندازه همین مستی تا دلتنگی بود...
یه لحظه یاسم رو پرپر دیدم...
کبود دیدم...
سوخته دیدم...
دیدم پهلوش شکسته...
آی خدا من نمیفهمم...
در که آتش بگیرد، یاس پرپر میشه، کبود میشه، میسوزه، پهلوش میشکنه...
اون وقته که کمر علی میشکنه...
اون وقته که چاه میشه محرم دل...
اون وقته که جگرها میسوزه...
اون وقته که لبها تشنه میشه...
مادر عجب واژه ایست...
عشق مادر به فرزند عشقی فرا مادی است...
حالا اگر آن مادر، فاطمه باشد و آن فرزند، محسن...
چه بوی یاسی فضای حیات رو برداشته...
چند تا گنجشک هم روی درخت مشغول تسبیح خداوندند...

 

یاد کربلای 5 و پهلوی شکسته فرمانده گروهان می افتم...
همونی که الان 24 ساله مثل مادرش از نظر اغیار گمنامه...
 
                                                                            بعونک یا لطیف

+ نوشته شده در سه شنبه 24 فروردین1389ساعت 6:3 قبل از ظهر توسط ققنوس

بسم رب الزهراء(س) و الشهداء و الصدیقین 

« إلهی لا تَکِلنی إلی نَفسی طَرفَة عَینٍ أبداً »

شهید احمد رضا احدی

«احمدرضا احدي» در آبان ماه سال 1345 خورشيدي در شهرستان اهواز در خانواده‌اي مذهبي زاده شد. وي با شروع جنگ تحميلي همراه خانواده به زادگاه پدر و مادر خويش(ملاير) بازگشت. سال 64 با رتبه اول در رشته پزشكي وارد دانشگاه شهید بهشتی شد. وي همزمان در اين دوران در جبهه‌هاي جنگ حضور داشت. در مدت 4 سال حضور در جبهه بارها مجروح شد و سرانجام در عمليات كربلاي5 ،در اسفند ماه سال 65 به شهادت رسيد.
اینجا لازم دیدم بخشي از دست نوشته‌هاي شهيد احمدرضا احدي رو از کتاب حرمان هور براتون بذارم...

 آيا مي‌توانيد اين مسئله را حل كنيد؛
گلوله‌اي از دوشكا با سرعت اوليه خود از فاصله 100 متري شليك مي‌شود و در مبدأ به حلقومي اصابت نموده و آن را سوراخ كرده و گذر مي‌كند، معلوم نماييد:
- سر كجا افتاده است؟
- كدام زن صيحه مي‌كشد؟
- كدام پيراهن سياه مي‌شود؟
- كدام خواهر بي برادر مي‌شود؟
- آسمان كدام شهر سرخ مي‌شود؟
- كدام گريبان پاره مي‌شود؟
- كدام چهره چنگ مي‌خورد؟
- كدام كودك در انزوا و خلوت خويش اشك مي‌ريزد؟
يا اين مسئله را كه هواپيمايي با يك ونيم برابر سرعت صوت از ارتفاع 10 متري سطح زمين ماشين لندكروزي را كه با سرعت در جاده مهران - دهلران حركت مي‌كند مورد اصابت موشك قرار مي‌دهد؟ اگر از مقاومت هوا صرفنظر كنيم، معلوم كنيد:
- كدام تن مي‌سوزد؟
- كدام سر مي‌پرد؟
- چگونه بايد اجساد را از ميان اين آهن پاره له شده بيرون كشيد؟
- چگونه بايد آنها را غسل داد؟
- چگونه بخنديم و نگاه آن عزيزان را فراموش كنيم؟
- چگونه در تهران بمانيم و تنها، درس بخوانيم؟
- چگونه مي‌تواني درها را بر روي خودت ببندي و چون موش، در انبار كلمات كهنه كتاب لانه كني؟ 
كدام مسئله را حل مي‌كني؟
- براي كدام امتحان، درس مي‌خواني؟
- به چه اميدي نفس مي‌كشي؟ 
چه كسي مي‌داند فرود يك خمپاره قلب چند نفر را مي‌درد؟
چه كسي مي‌داند سوت خمپاره فردا به قطره اشكي بدل خواهد شد و اين اشك جگرهايي را خواهد سوزاند؟
كيست كه بداند جنگ يعني سوختن، ويران شدن، آرامش مادري كه فرزندش را همين الان با لاي لاي گرمش در آغوش خود خوابانيده؛ نوري، صدايي، ريزش سقف خانه و سرد شدن تن گرم كودك در قامت خميده مادر؟
كيست كه بداند جنگ يعني ستم، يعني آتش، يعني خونين شدن خرمشهر، يعني سرخ شدن جامه‌اي و سياه شدن جامه‌اي ديگر، يعني گريز به هرجا، هرجا كه اينجا نباشد، يعني اضطراب كه كودكم كجاست؟
جوانم كجاست؟
دخترم چه شد؟به كدام گوشه تهران نشسته‌اي؟
كدام دختر دانشجويي كه حوصله ندارد عكسهاي جنگ را ببيند و اخبار جنگ را بشنود، داغ آن دختران معصوم سوسنگرد، خواهران گل، آن گلهاي ناز، آن اسوه‌هاي عفاف كه هركدام در پس رنجهاي بيكران صحرانشيني و بيابانگردي، آرزوهاي سالهاي بعد را در دل مي‌پروراندند، آن خواهران ماه، مظاهر شرم و حيا را بفهمد، كه بي‌شرمان دامانشان را آلودند و زنده زنده به رسم اجدادشان به گور سپردند.
كدام پسر دانشجويي مي‌داند هويزه كجاست؟
چه كسي در آن كشته شد و در آن دفن گرديد؟
چگونه بفهمد تانكها هويزه را با 120 اسوه، از بهترين خوبان له كردند و اصلاً چه مي‌داني كه تانك چيست و چگونه سري زير شني‌هاي تانك له مي‌شود؟
- كيف و كلاسور را از چه پر مي‌كني؟
از خيال.
از كتاب.
از لقب شامخ دكتر.
يا از آدامسي كه مادرت هرروز صبح در كيفت مي‌گذارد.
- كدام اضطراب جانت را مي‌خورد؟
دير رسيدن اتوبوس.
دير رسيدن سر كلاس.
نمره A گرفتن.
- دلت را به چه چيز بسته‌اي؟
به مدرك.
به ماشين.
به قبول شدن در دوره فوق دكترا.
آري پسرك دانشجو!
به تو چه مربوط است كه خانواده‌اي در همسايگي تو داغدار شده است.
جواني به خاك افتاده و خون شكفته.
آري دخترك دانشجو!
به تو چه مربوط كه دختران سوسنگرد را به اشك نشاندند و آنان را زنده به گور كردند.
در كردستان حلقوم كساني را پاره كردند تا كدهاي بي‌سيم را بيابند.
به تو چه مربوط است كه موشكي در دزفول فرود بيايد و به فاصله زماني انتشار نوري، محله‌اي نابود شود و يا كارگري كه صبح به قصد كارخانه نبرد اهواز از خانه خارج و ديگر بازنگشت و همكارانش او را روي دست تا بهشت آباد اهواز بدرقه كردند.
به تو چه مربوط كه كودكاني در خرمشهر از تشنگي مردند؟
هيچ مي‌دانستي؟
حتماً نه!
هيچ آيا آنجا كه كارون و دجله و فرات به هم گره مي‌خورند به دنبال آب گشته‌اي تا اندكي زبان خشكيده كودكي را تر كني؟
و آنگاه كه قطره اي نم يافتي با اميدهاي فراوان به بالين كودك رفتي تا سيرابش كني،اما ديدي كه كودك ديگر آب نمي‌خواهد!!
اما تو، اگر قاسم نيستي، اگر علي اكبر نيستي، حرمله مباش كه خدا هديه حسين(عليه السلام) را پذيرفت.
خون علي اصغر را به زمين باز پس نداد و نمي‌دانم كه اين خون، خون خدا، با حرمله چه مي‌كند؟!
آن هنگام كه پيكر پاك شهيد برخاكهاي سوزان دشت فرو مي افتاد من و تو در فضاي كرخت شهر چشم و گوش بسته بوديم . آن هنگام كه ناله جانسوزمجروحي در گوشه بيمارستان بلندبود ، من و تو در كمال آسايش وسلامت به سر مي برديم . آن هنگام كه آوار خشم و كين دشمن بر سركودكان معصوم وبي گناه فرومي ريخت، من و تو در بلند عمارتهاي جهل آرام و بيخطر خفته بوديم .آن هنگام كه سرهاي بريده بچه هادر كردستان به بالاي نيزه هامي رفت ،من و تو به كدامين خيال بوديم ؟ آن هنگام كه غروب غم بر قلب نوجوان اسير سنگيني مي كرد،من تودرجمع گرم خانواده آرام گرفته بوديم. آن هنگام كه سرماي طاقت فرساي كردستان ، دستان آن نوجوان را _كه براي حفاظت حريم من و تو به آنجا رفته بود_بي حس كرده بود ، من وتو در كنار شوفاژهاي گرم درپشت ميزهاي رنگارنگ ، آرام و بي خبر نشسته بوديم .
بگذار حكايت اين همه ايثار در كنج همان سرزمينها مدفون بماند! بگذار كسي نفهمد كه چه بر سر آنها آمده ! بگذار كسي نداند كه مادر فرزند از دست داده چگونه است ! بگذار در لاكهاي خود فرو روند و حقايق پيرامون ما مشخص نشود .
... مي گويند آنها كه مي توانند درس بخواندو امكانش را هم دارند ، بايد به دانشگاه بروند ،و آنهايي كه مي توانند بجنگند به مرزها روند . هر كسي را شغلي است! زهي خيال باطل .
به خدا قسم ، عده اي از همانها كه ديگر در ميان ما نيستند ،صدها باربهتر از من وتو درس مي خواندند . ولي آنان همه مرارتهاي جبهه را در عوض درس خواندن صرف به جان خريدند ... 

ديگر نمي خواهم زنده بمانم. من محتاج توام. خدايا بگو ببارد باران؛ كه كوير شوره زار قلبم سالهاست كه سترون مانده است. من ديگر طاقت دوري از باران را ندارم. خدايا! ديگر طاقت ماندن ندارمي بگذار اين خشكزار وجودمي اين مرده قلب من ديگر نباشد! بگذار اين ديدگان ديگر نبيند. بس است هرچه ديده اند. بگذار اين گوش هاي صم ديگر نشنوند. بس است هرچه شنيده اند. بگذار اين دست وپاها ديگر حركت نكنند. بس است هرچه جنبيده اند. خدايا ! دوست دارم، تنهاي تنها بيايم ، دور از هر كثرتي؛ دوست دارم گمنام گمنام بيايم، دوراز هر هويتي. خدايا! اگر بگويي: لياقت نداري، خواهم گفت:لياقت كداميك از الطاف تو را داشته ام؟! خدايا ! دوست دارم سوختن را؛ فناشدن،از همه جاجاري شدن به سوي كمال انقطاع روان شدن. 


                                                                          بعونک یالطیف


پ ن: به بهانه اردوی راهیان نور بچه های دانشگاه التماس دعا داریم...
کتاب حرمان هور نوشته شهید رو حتما یه بار بخونید...
این پست رو برای سلامتی دوستمون به تو چه عزیز گذاشتیم تا سریعتر گچ دست و پاش باز بشه و بتونه جنگولک بازیشو در بیاره
ضمنا قابل توجه بعضی ها...
تعبیر خواب هم داریم...

+ نوشته شده در چهارشنبه 12 اسفند1388ساعت 5:15 قبل از ظهر توسط ققنوس

بسم رب الزهراء(س) و الشهداء و الصدیقین 

« إلهی لا تَکِلنی إلی نَفسی طَرفَة عَینٍ أبداً »

داشتم تو جبهه مصاحبه می گرفتم کنارم ایستاده بود که یهو یه خمپاره اومد و بومممممم...
نگاه کردم دیدم ترکش بهش خورده و افتاده زمین دوربینو برداشتم رفتم سراغش... بهش گفتم تو این لحظات آخر زندگی اگه حرفی صحبتی داری بگو...
در حالی که داشت اشهد و شهادتینش رو زیر لب زمزمه می کرد گفت: من از امّت شهید پرور ایران یه خواهش دارم...
اونم اینه که وقتی کمپوت می فرستید جبهه خواهشاْ کاغذ روشو نکَنید...
بهش گفتم: بابا این چه جمله ایه، قراره از تلویزیون پخش بشه ها، یه جمله بهتر بگو برادر...
با همون لهجه شیرین اصفهونیش گفت: اخوی آخه نمی دونی تا حالا سه دفعه به من رب گوجه افتاده...
آری همینان بودند که آمدند تا هرچند کوتاه برای مدتی شادی و لذت حقیقی را به رخ ما بکشند و بروند...
آمدند و آنقدر که دنیاداران زندگی را جدی گرفته بوند، اینان مرگ را به مسخره گرفتند...

 التماس میکنم تا دعام کنید...

بعونک یالطیف

+ نوشته شده در سه شنبه 4 اسفند1388ساعت 6:17 بعد از ظهر توسط ققنوس

بسمه تعالی

 سلام علیکم و قلبی لدیکم و ماچی... دنبال بقیه اش موندی بی ادب


آخرین وصایای من به شما دوستان. به تک تک مسلمین و مسلمات و مومنین و مومنات و متقین و متقات و مذکرین و مذکرات و مدعوین و مدعوات و مبصرین و مبصرات و منفعلین و منفعلات و معشوقین و معشوقات و منظبطین و منظبطات و منکرین و منکرات و بر و بچ اطلاعات !! و مفسدین و مفسدات (!) و سیدین و سیدات و منحریفن و منحرفات و مکرفین و مکرفات و مذئنبین و مذئنبات و منتشرین و منتشرات و متفکرین و متفکرات و مخلصین و مخلصات و معقولین و معقولات و مجنونین و مجنونات و محتشمین و محتشمات و مفلسین و مفلسات و مانین و مانیات !!
که در سه پست قبلی هم اشاره شدند...
این وصیت را حتما جهت شادی روحمان انجام دهید...

قبر مرا نیم متر کمتر عمیق کنید تا پنجاه سانت به خدا نزدیکتر باشم.
بعد از مرگم، انگشت‌های مرا(هر چند در تمرینات رزم وجهاد کج و ماوج شده اند) به رایگان در اختیار اداره انگشت‌نگاری قرار دهید.
به پزشک قانونی بگویید روح مرا کالبدشکافی کند، من به آن مشکوکم.
ورثه حق دارند با طلبکاران من کتک‌کاری کنند(بدهکاران که دیگه باید فرار کنند).
عبور هرگونه لوله برق، دکل آب، شیر تلفن، یا کابل گاز از داخل گور اینجانب اکیدا ممنوع است(مگر اینکه عوارض رو قبلا پرداخت نمایند).
بر قبر من پنجره بگذارید(این کار و به دوستان دانشکده عمران واگذار مینمایم) تا هنگام دلتنگی، گورستان را تماشا کنم.
کارت شناسایی مرا لای کفنم بگذارید، شاید آنجا هم نیاز باشد(حتا المقدور حکم ماموریت باشه که سر پل صراط جنگی بگیم تو ماموریتیم و رد شیم).
مواظب باشید به تابوت من آگهی تبلیغاتی(نه اینوری نه اونوری) نچسبانند.
روی تابوت و کفن من بنویسید: این عاقبت کسی است که زگهواره تا گور دانش بجست(عجب دانشی هم جستیم).
دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال کنند(نه اینکه من حساسم). در چمنزار خاکم کنید.
کسانی که زیر تابوت مرا می‌گیرند، باید هم قد باشند(علیرضا و سعید که مانند دو مناره مسجدمون میباشند در جلو طی مسیر نمایند).
شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به طلبکاران ندهید(وگر نه مجبورم مثل همیشه رد تماس بدم).
گواهینامه رانندگی ام(چون به شوماخر معروف بودم) را به یک آدم مستحق که در فرمول ۱ میخواد شرکت کنه بدهید، ثواب دارد.
در مجلس ختم من گاز اشک‌آور پخش کنید تا همه به گریه بیفتند(این کار تنها از عهده مهران برمیاد که خودی و غیر خودی نمیشناسه به همه گاز اشک آور میزنه).
از اینکه نمی‌توانم در مجلس ختم خودم حضوریابم قبلا پوزش می‌طلبم.
به مرده شوی بگویید مرا با چوبک بشوید چون به صابون و پودر حساسیت دارم(قبلا گفته بودم که منم حساس).
چون تمام آرزوهایم را به گور می‌برم، سعی کنید قبر مرا بزرگ بسازید که جای جسدم باشد(چیه کجا میخوای بیای گفتم واسه آرزو هام نه شما).
یه چند وقتی میشد نخندیده بودیم...

دیگر آرزویی ندارم جز اینکه فعلا التماس کنید تا دعاتون کنم...

 


پ.ن: یه بنده خدا به نام سئوال فنی(از اون بروبکچز های شهید زنده) یه دعایی در حق ما کرده که همین الان همتون باید بلند آمین بگین...

الهي اون آمينشو بلندتر بگي بگو آمین...

+ نوشته شده در چهارشنبه 21 بهمن1388ساعت 12:18 بعد از ظهر توسط ققنوس

بسم رب الزهراء(س) و الشهداء و الصدیقین 

« إلهی لا تَکِلنی إلی نَفسی طَرفَة عَینٍ أبداً »

قسمت مباد كه به فتواي آب و نان
مشغول آب و دانه گردد كبوترم
اي آسمانيان! كه زمين جايتان نبود
مانده است خاطرات شما لاي دفترم
باشد حرام، شير حلالي كه خورده ام
روزي اگر ز خون شما ساده بگذرم

غم نیست اگر به اشک ما طعنه زنید
تاریخ قبیله را، چو نشناخته اید 
اما به همان که رفت و نامد خبرش
سوگند که ای قوم هُبل، باخته اید

بعونک یالطیف

+ نوشته شده در چهارشنبه 7 بهمن1388ساعت 4:20 قبل از ظهر توسط ققنوس

بسم رب الزهراء(س) و الشهداء و الصدیقین 

« إلهی لا تَکِلنی إلی نَفسی طَرفَة عَینٍ أبداً »

همیشه دوست داشتم موقعی که استادا نمره های نهاییمو رد می کنن کنارشون باشم و تو چشماشون زل بزنم شاید دلشون به رحم بیاد چند دهم به نمرم اضافه کنن!می گن شب قدر موقع بازبینی نهایی کارنامه ی اعمال سال گذشته ی ما آدم هاست.خدا هم بدون شک ارحم الراحمینه.

لیله القدر خیر من الف شهر..............

راستی نمره پاسی پیش خدا چنده؟  10  یا  12 ؟

                                                                       بعونک یالطیف

+ نوشته شده در چهارشنبه 18 شهریور1388ساعت 4:24 قبل از ظهر توسط ققنوس

 بسم رب الزهراء(س) و الشهداء و الصدیقین 

« إلهی لا تَکِلنی إلی نَفسی طَرفَة عَینٍ أبداً »

سمن بويان غبار غم چو بنشينند بنشانند
پری رويان قرار از دل چو بستيزند بستانند

سرشک گوشه گيران را چو دريابند دُر يابند
رخ مهر از سحرخيزان نگردانند اگر دانند

در اين حضرت چو مشتاقان نياز آرند ناز آرند
که با اين درد اگر دربند درمانند درمانند

 

که با اين درد اگر دربند درمانند درمانند

که با اين درد اگر دربند درمانند درمانند

بعونک یالطیف

+ نوشته شده در دوشنبه 9 شهریور1388ساعت 5:26 بعد از ظهر توسط ققنوس

بسم رب الزهراء(س) و الشهداء و الصدیقین 

« إلهی لا تَکِلنی إلی نَفسی طَرفَة عَینٍ أبداً »

ای پیش پرواز کبوتر های زخمی
بابای مفقود الاثر! بابای زخمی!

تا یاد دارم برگی از تاریخ بودی
یک قاب چوبی روی دست میخ بودی

توی کتابم هر چه بابا آب می داد
مادر نشانم عکس توی قاب می داد

اینجا کنار قاب عکست جان سپردم
از بس که از این هفته ها سر کوفت خوردم

من بیست سالم شد هنوزم توی قابی
خوب یک تکانی لا اقل مرد حسابی!

یک بار هم از گیر و دار قاب رد شو
از سیم های خاردار قاب رد شو

برگرد تنها یک بغل بابای من باش
ها! یک بغل برگرد، تنها جای من باش

ای دست هایت آرزوی دستهایم
ناز و ادایم مانده روی دست هایم

شاید تو هم شرمنده یک مشت خاکی
یک مشت خاک بی نشان و بی پلاکی

عیبی ندارد خاک هم باشی قبول است
یک چفیه و یک ساک هم باشی قبول است!!

تنها تلاشش انتظار است و سکوت است
پروانه ای که توی تار عنکبوت است

امشب عروسی می کنم جای تو خالی
پای قباله جای امضای تو خالی

ای عکس هایت روی زخم دل نمک پاش
یک بار هم بابای معلوم الاثر باش

+ نوشته شده در دوشنبه 26 مرداد1388ساعت 1:0 قبل از ظهر توسط ققنوس

 بسم رب الزهراء(س) و الشهداء و الصدیقین 

« إلهی لا تَکِلنی إلی نَفسی طَرفَة عَینٍ أبداً »

برای مهم نیست عزیزم که برای من خیلی مهمه خیلی...

میدونی درد چیه؟
تنها عاشقان اهل دردند...
درد یعنی...
درد يعني انتظار...
درد يعني لبخندي با طعم اشک تلخ رو گونه مادری چشم انتظار...
درد یعنی همینهایی که صداشونو میشنوی و نمیتونی صداشون کنی...
درد یعنی مرگ مرد مردا...
و آخر میگم که...
درد یعنی:خدا!!!!!!!!!!! نمی بینی

مهم نیست این نیز میگذره...

                                                        بعونک یالطیف

+ نوشته شده در شنبه 6 تیر1388ساعت 8:59 بعد از ظهر توسط ققنوس

بسم رب الزهراء(س) و الشهداء و الصدیقین 

« إلهی لا تَکِلنی إلی نَفسی طَرفَة عَینٍ أبداً »

سفرت به خير
خداحافظ، همين حالا، همين حالا كه من تنهام!
خداحافظ، به شرطي كه، بفهمي تر شده چشمام!
خداحافظ كمي غمگين!
به ياد اون همه ترديد
به ياد آسموني كه منو از چشم تو مي ديد!
اگه گفتم خداحافظ، نه اينكه رفتنت سادست
نه اينكه مي شه باور كرد، دوباره آخر جادست
خداحافظ، واسه اينكه نبندي دل به رويا ها
بدوني بي تو و باتو همينه اسم اين دنيا
خداحافظ، خداحافظ!
همين حالا، همين حالا!

                                                                    بعونک یالطیف

+ نوشته شده در شنبه 30 خرداد1388ساعت 11:2 بعد از ظهر توسط ققنوس

بسم رب الزهراء(س) و الشهداء و الصدیقین 

« إلهی لا تَکِلنی إلی نَفسی طَرفَة عَینٍ أبداً »

سلام

روز معلم مبارک باشه...

ایندفعه رو میخوام یه خاطره از معلمی و دل صاف بچه ها بگم...

.

.

.

ولی به دلیل اعتراض عده ای از دوستان حذفش کردیم.

 

دیگه خودتون رو هم به دیوار و زمین گرم بکوبید نمیگم...

 

+ نوشته شده در شنبه 12 اردیبهشت1388ساعت 9:58 بعد از ظهر توسط ققنوس